تبليغاتX
چکامه های نامیرا
برمن ببار 
برمن بباراي خوب!اي ابري ترين مرد

براين بهارتشنه اين پاييز خونسرد

اينجامنم!من،قحطي باران زده پير

 زنجيريي سرپنجه ي دوزخ ترين درد

درانحناي روح من صدزخم كاريست

 ارديبهشتم مثل ماه مهرگان زرد

برمن بدم! من باورم اينست اي دوست

 خاكستر بي شعله راگرمي توان كرد

اينجا منم بي ردپا،آسيمه سر،مات

 پرهيچ،درنه توي مردم بي هماورد

آری همين ديروزبود انگار،بابا:

 ازشهرتويسركان برايم هديه آورد

حرفي بگو!باحرفهات انگارامروز

 باباهزاران هديه راتقديم من كرد!

 برمن ببار!اين قطرهاي آسمانيت 

 درحجره هاي سينه مرواريد پرورد.

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:5
دوبیتی 
 

فرود آمدم پیچ خوردم چو موج

خودم را به پوچی سپردم چو موج

از آغوش نرمم گذشتی چو باد!

من آرام، آرام مُردم چو موج

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 17:7
یک دوبیتی 
 

دراین شهر بی تو چه طوفانی است

غم آلوده چشمی که بارانی است

به آیینه سوگند! اشگفت* دل

پراز حس گنگ پریشانی است

 

 

اشگفت : غار

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 1:29
عصیان 

 

سهم ما مرارت و رنج دوزخ غبار و زندان

سهم دیگران خدایا !  وسعتی بهشت ارزان

 

دیگران همیشه عاقل، درپی "شدن" نه "بودن"

«دایه دایه وقت جنگ ست» سال های سال این سان

 

«دایه دایه!» فرصتی نیست عقلمان پرید ازسر

دورحماسه به سرشد، جوردیگریست دوران

 

«دایه دایه!» تیر برنو درمصاف«تانک و موشک»

پشه ای نمی پراند مثل سنگ دست طفلان

 

قصه ی تفنگ برنو سالیان سال مرده ست

درگوش منش مخوانید سحراست وفسون ونسیان

 

دایه دایه ! «گیان دایه!» هاج وواج ماندم ازهیچ

روزگاربس غریبیست سخنی بگو چومردان!

 

«روله گیان! چه دیرازخواب، خواب بی ثمر پریدی

غصه ات کلافه ام کرد جگرم جوید دندان ...

روله گیان! تو می توانی تاریخ وزمان بفهمی

با شناسنامه اما، مرد باش مرد الآن»

 

ماییم وبلوط وصخره، دیروزی چنان و امروز:

عقده های تلخ تحقیر! بغض های مانده پنهان!

 

سهم ما همیشه فریاد مشت ها شکفته درباد

حرف آخراین که انگار، خشم است وخروش وعصیان

 

سهم ما همیشه این است: آفتی به نام غیرت

نان سرد وآب گرمی، چیزکی شبیه ایمان

 

ای بلوط وار سرخوش!! شادمانیت فزون باد !!!

با این همه بی شکوهی، با این همه جهل و نقصان

 

ای جنگل پیر بی درد! درشان تونیست این سان

گرگ و کفتار تو مانا!! شیر و پلنگ تو کوچان!!

 

نسل نیمه کارها! رفت، روزگار بی بهارت

پاییزانه ماندی از هیچ درباور این زمستان!

 

                             

                     دایه گیان! همیشه باید «حرفی از جنس زمان» داشت

                            روزگاری «دایه دایه» یک ترانه بود و ایران

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 19:1
حسرت باغ 

«حسرت باغ»

 

آیی! چرا اینقدر افسرده ای؟

بی اجل ازحسرت دل، مرده ای؟

 

شورغزل مرده به لب، مانده ای!

درپس صد موج طرب، مانده ای!

 

مثل متل های پدر، ساده ای!

شانه پریشان و سرافتاده ای!

 

لم مزن ای باز! پری بازکن!

ناز نفس بشکن و پروازکن !

 

لحظه ی تو، هفته ی تو، سال توست

کوه وکش ودشت، همه مال توست

 

ای دل من ! ای دل پرداغ و درد!

ای چونفس های خودم سرد سرد!

 

ای دل من ! ای دل هرجاییم

گم شده ی وسعت تنهاییم

 

طفلک بی سوژه زبان وا شده

مطلع و شه بیت غزل ها شده

 

ای توزمن،  من زتو، دیوانه تر

هردو زهم بی کس و بیگانه تر

 

ازچه دراین باغ توخندان نه ای؟

همدل مرغان غزل خوان نه ای؟

 

                                 آخرش این داغ، تورا می کشد

                                 حسرت این باغ، تو را می کشد

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 20:13
غروب 

 

نشسته روی چِکاد دلم غبارغروب

مرابخوان و بزن بی امان به دارغروب

 

تمام کوچه و صحرا و باغ پاییزیست

هزاربغض ورم کرده درحصارغروب

 

جوانه هام درآغوش سوم(۱) پژمردند

عجب چه پیرنشستم درانتظار غروب

 

به بندبند وجودم عجیب پیچیده ست

صدای شیهه ی اسب طلایه دار غروب

 

هواگرفته و دودین چقدر دلتنگم

چه روزگار شگفتیست روزگار غروب

 

دلم گرفته از این ایلبار و کوچاکوچ

بیا قرار منی شهر پایدار غروب

 

                                    دراین طلوع که حرفی برای گفتن نیست

                                    خوشا! سکوت همیشه خوشا ! دیار غروب

 

(۱) سرمای سوزنده ونابهنگامی که معمولن دراواخر فروردین و اردیبهشت تمام گل ها و سبزه ها را می پژمرد.

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:44
کله باد 

امسال «كله باد» يا باد بهاري شب جمعه دوازده اسفند بر ديارلرستان وزيدن گرفت اما كمتر كسي متوجه شد كه اين باد سرخ همان كله باد است كه روزگاري تمام مردم چشم به راهش بودند وبه پذيره اش مي رفتندو برايش ترانه مي سرودند و شعر مي گفتند چند روز بعد از حدود 100 نفر از دانش آموزان پيش دانشگاهي پرسيدم «كله باد» يعني چي؟ حتي يك نفر نتوانست پاسخ درستي به ما بدهد و همگي از اين عبارت اظهار بي اطلاعي كردنددور از انتظار نيست چون ما قبلن به اين نتيجه رسيده ايم كه اين نسل ....!!!!؟؟؟  فهميدم كه تلاش اندک تولید کنندگان برنامه هاي صداي(راديو)خرم آباد در این راستا  هم ره به جايي نبرده است!

دست نوشته ی کله باد را به همه ی تقدیم می کنم

 

«كله باد» و «كله باد سروده ها» در شعر شاعران لك زبان لرستان

(تركه مير آزادبخت ، ملاحقعلي سياهپوش ، ملا منوچهركوليوند)

 

كليد واژه ها :

 

كله بادkalahbad : بادي* كه در باور عموم مردم ديار لرستان اواخر بهمن ماه يا اوايل اسفند ماه شباهنگام خيز بر مي دارد و صبح كه مردم چشم مي گشايندغباري سرخ روي برف ها مي نشيند و خوره برف ها مي شود و بلافاصله برف ها را آب مي كند .

كله وا يا كله باد سروده :

شاعران لك زبان در مقابل حكمت «كله باد» يا «كله وا» سكوت نكرده و لب به سخن گشوده اند و كله باد را در مثنوي هاي بحررجز مربع مرفل خود سروده اند كه به بادسروده ها مشهور شده اند.

مقدمه :

سرزمين ايلياتي لرستان سال هاي قبل از 1300 هجري شمسي سرزميني كاملن دست نخورده و بكر بود به ويژه مناطق شمال آن كه در زمستان ها، قطبي ترين روزگار خود را سپري مي كرد.

 عموم مردم اين ديار شغل دامداري داشتند و ييلاق و قشلاق مي كردند دردشت گسترده ي كوهدشت محل زيست مرحوم تركه «ميرآزادبخت» و سرزمين سردسير الشتر محل سكونت «ملاهاي كوليوند و سياهپوش» به جز معدود روستانشيناني - كه در كومه ها يا كپرهاي به هم پيوسته زندگي مي كردند - خبري از دنياي شهرنشيني امروز نبود پاييز كه فرا مي رسيد مردمان سختكوش خود را براي روزسردكوتاه و شب قطبي طولاني و مرگ زاي پاييز و زمستان آماده مي كردند روزگاري كه نه خيابان بود و نه بوق وكرناي ماشين ها نه خبري ازاين ساختمان هاي آباد امروزي بود نه زندگي مدني، نه برق و نه آب نه جاده و نه راه نه ابزارارتباط جمعي نه تلفن نه راديو نه تلويزيون نه درهاي باز و نه پنجره هاي اينچنين و لوسترهاي زيبا .... همه ي اين ها حتي به صورت روياهايي سرگردان درذهن اين قبيله هاي شكسته خطور نمي كرد تمام زندگي مردم خلاصه مي شد در يك اتاق كوچك يا كومه اي به اندازه قد يك انسان ، اتاقكي بي زيرانداز كه نفس آدميان آن را گرم مي كرد.

 

برای مطالعه متن کامل روی ادامه ی مطلب کلیک کنید!!


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 7:48
دریا 
 

تقديم به همه به ويژه آن هايي كه گذرشان به كنار دريا افتاده است آن هم خليج فارس و خاصه بندرعباس واز همه بهتر غروب ها كه باد نسبتا تندي سكوت آن را درهم مي شكند!

 

 

دريا

 

غرور انگيز و هول انگيزو سربالايي اي دريا!

قيامت مي كني با هيبت دريايي اي دريا!

 

غروب و غربت و موج و من وباراني ساحل

چه تصويري! عجب طرحي! چه موسيقايي! اي دريا!

 

به دوراز هرچه، من تنها نشستم عين پيتاري

به طوفان تو خرسندم چه مي فرمايي اي دريا!

 

ازاين آرامش مردابي ، اما تا نپوسيدم

پريشان كن مرا اي عشق! اي هرجايي! اي دريا!

 

دراين بيغوله كزهرسو اسير گرگ و كفتارم

مرا درياب! اي مصداق بي پروايي اي دريا!

 

گسسته تارت از هم بي قراري خوب فهميدم

تو هم عين من غربت زده تنهايي اي دريا

 

 

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:15
مصاحبه 

منتشر شده درصفحه ادبي هفته نامه بامداد لرستان سه شنبه۲۶ دي ماه ۸۵ شماره ۳۲۳

 

گپي دوستانه با علي گودرزيان شاعر و نويسنده ي لرستاني

 

گفتگو از : عبدالرضا شهبازي

 

لطفا با بيوگرافي كوتاهي ما را بيشتر با خود آشنا كنيد !

علي پايدار گودرزيان القاص آباد سي و پنج سال پيش در يكي از روستا هاي زيبا كنار «زز» الشتر از پرده نيستي به در افتاد كمي كه بزرگتر شد جاي خودش را به من داد حالا با نام سجلي علي گودرزيان راستش را بخواهي نخود هر آشي شده ام دلم كه تنگ مي شود شعر مي سرايم خيلي كه به جامعه اميدوار مي شوم مقالات سياسي مي نويسم كمي عميق تر كه به جامعه مي انديشم مشگلات فرهنگي را مطرح مي كنم به خودكه مي آيم و جهان پيرامون را ملاحظه مي كنم از فناوري اطلاعات دم مي زنم خلاصه هر وقت هم مي خواهم دستم پيش كسي رو نشود خودم را «ع- پايدار» معرفي مي كنم و ...

اجازه بدهيد با يك سئوال كليشه اي صحبت هايمان را ادامه دهيم « تعريف شما از شعر چيست؟ »

شعر محصول بي تابي انسان، تحفه ي ميل به جاودانگي و كلامي است كه با احساس و عواطف انساني گره مي خورد تاثير گذار است مي خنداند، مي گرياند و يا ما را درهاله اي از مفاهيم زلال مبهوت و شايد مست مي سازد .

با شعر مي خواهيد به كجا برويد ؟

به ناكجا آباد ! با نردبان شعر گاهي اوقات مي خواهم ارتفاع روح خودم را طي بكنم مي خواهم به جايي بروم كه خودم باشم و گوش هام جايي كه آسمان آبي باشدو صاف!

همين!

اين كه چيز كمي نيست همه ي ناله ها و فرياد ها و بي طاقتي ها براي آرامشي است كه روزي بايد آن را در خود بيابيم البته رسيدن به اين آرامش راه هاي زيادي دارد شعر هم يكي از آن راه  هاي رسيدن به كرانه هاي آرامش است .

به گفته اي«لرستان سرزمين ترانه و بلوط است» شما چه برداشتي از اين سخن داريد ؟

حتما شعر بلوط مرا خوانده ايد؟

البته ! چند روز پيش در وب سايت شما...

ببينيد آقاي شهبازي بلوط يا بهتر بگويم درخت بلوط همزاد اين قوم است وقتي جامعه شناسان به بررسي جلوه هاي شخصيتي قوم لر مي پردازند خود به خود آدم ياد درخت بلوط مي افتد باور كنيد اينجا نمي خواهم شعر بگويم! تك تك اين اهالي عين درخت بلوط كه بي توقع سايه اش رابه هر درراه مانده ي گرمازده اي هديه مي كند حاضرند تمام هستي خود را فداي مقدم ميهمان كنند هيچ لرستاني اي نيست كه در برابر ميهمان ابرو درهم بپيچد اين طايفه عين درخت بلوط كه هم طاقت گرماي 50سانتيگرادتابستان و هم حوصله ي  سرماي زمهريرزمستان رادارد در برابر گرم وسرد روزگار سا ل ها است كه ايستاده است لر ها مثل در خت بلوط فوق العاد ساده و بي آرايه و متاسفانه بي توقع اند كه اين خصلت آخرين با ساز و كار جهاني كه در آن نفس مي كشيم همخواني ندارد اين از جهت بلوط وار بودن اما بحث موزونيت و آواها و نواها اين ديار يك بحث ويژه اي است كه مجال بيشتري مي طلبد .

ببينيد! موسيقي لرستان يك فرهنگ است كه متا سفانه بايد بگويم يك فرهنگ بود داراي ابعاد مختلفي است و دقيقا برآيند رفتار هاي اجتماعي اقوام و عشيره ها و سرشار از دغدغه هاي انسان كوه نشين و انسان ايلياتي است دغدغه هايي مثل عشق و جنگ، دوستي و دشمن كشي، آواها و نواهاي مردان وزنان كوهستان دارد و... 

وضعيت شعر لرستان را چكونه ارزيابي مي كنيد ؟

راستش را بخواهيد يكي دو سال است به موضوعي مثل شعر لرستان درنگ نكرده ام اما اعتقادم اين است كه وقتي شاعران به دغدغه هاي مردم و جغرافياي خود توجه نمايند آن زمان است كه ما مي توانيم بگوييم «شعر لرستان» «شعر ايلام» «شعر جنوب» و... والا شعر، شعر است و كلامي است كه يا به انسان مي پردازد يا براي انسان مي پردازد حالا اين انسان مي خواهد در آن سوي اقيانوس ها باشد يا در كوه هاي زاگرس هرجا باشد انسان، انسان است

مهم اين است كه شاعر بتواند براي طرح ديدگاه هاي انسان گرايانه ي خود انگاره ها، نشانه ها و علامت هاي بومي

را به كار بگيرد بعد همين نشانه هاست كه به نوعي مي تواند به شعر شاعر هويت ببخشد روستاي «كوندرا» در «صد سال تنهايي» گابريل گارسيا ماركز به جهان معرفي مي شود اما مسايلي كه درآن مي گذرد ممكن است دغدغه هاي اغلب انسان هاي جهان باشد و براي همين است كه خيلي از انسان هاي روي زمين با هر نژاد و در هرجغرافيايي ساعت ها وقت خود را صرف خواندن اين كتاب مي كنند .

به نظر شما انجمن هاي ادبي چقدر مي توانند نقش خود را دررشد و شكوفايي استعداد ها ايفا كنند ؟

اين كه چند انسان با احساس وداراي نقاط مشترك فراوان هراز چند گاهي گرد هم آيند و براي هم بگويند و از هم بشنوند تبادل انديشه و احساس كنند فوق العاده جالب و مفيد خواهد بود شما بفرماييد چه كسي از هم انديشي ضرر ديد ه است؟ همين انجمن ها ست كه قابليت جهت دهي به شعر شاعران هم استاني را دارند و مي توانند به شعر شاعران استان شناسنامه و هويت ببخشند .

البته من مي خواهم موضوع را كمي مدرن تر بشكافم مفهوم كليشه اي انجمن ها ادبي بايد بازتعريف شود ببينيد من صفحات ادبي مجلات و همين صفحه ادبي هفته نامه  شما را هركدام يك انجمن ادبي مي دانم! امروز كساني كه مثل من و تو بي كارند وبه اين صفحات دلخوش كرده اند از همين پايگاه است كه صداي هم انديشان خود را مي شنوند، پاسخ مي دهندو تبادل تجربه مي نمايند واين شما هستيد كه مي توانيد يك هارموني قشنگ به اين فضا ببخشيد و در واقع آينه گردان مجلس شويد .

از طرفي ديگر هرجا كه چند شاعر بتوانند در آنجا، با هم به تبادل نظر بپردازند يا به تعبير شاعرانه نظربازي كنند مي تواند يك انجمن محسوب شود ويا لااقل كاركرد يك انجمن داشته باشد حتي بهتر و مدرن تر از شكل كليشه اي آن .

راستي شما وهمه ي ما چرا ذهن خود را معطوف انجمن هاي ادبي در دنياي مجازي نمي كنيم؟ متوليان دستگاه ها و نهادهاي فرهنگي ما چقدر به جهان مجازي توجه دارند؟ چقدر سري به وبلاگ هاي ادبي زده انديا مي زنند ؟ چقدر شاعران هم استاني را مي شناسند كه در دنياي مجازي سرگردانند؟كدام وب سايت را طراحي كرده اند و شاعران را حول محور خود جمع كرده اند ؟ و اصلا اين ها شاعران استان را مي شناسند ؟ لااقل من و تو مي دانيم كه نه! دوست عزيز ! امروز اكثر شاعران ما داراي وبلاگ اينترنتي و هركدام هم داراي هويت ويژه ي خود هستند من در همين پايگاه طرح ايجاد انجمن هاي ادبي اينترنتي را به متوليان اين نهاد هاي فرهنگي پيشنهاد مي كنم و اميدوارم كه... !

اگر بخواهيم كاركرد مفيد اين گونه پايگاه هاي هم انديشي را انكار كنيم در واقع كار خود را زير سئوال برده ايم و حتي پرسش هايي از قبيل شعر لرستان و...ديگر مسخره مي نمايد در حالي كه اين انجمن ها حالا چه به شكل سنتي كه هرهفته گرد هم مي آيند و چه به شكل مدرني كه عرض كردم مي توانند بر جهت گيري هاي ادبي شاعران تاثير گذار باشند البته هرگز اين سخن من تاييد دكان هايي نيست كه در اين ارتباط باز شده است.

  وضعيت فرهنگي استان را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ چه انتظاري از مديران فرهنگي استان داريد؟ 

كاش اين پرسش را مطرح نمي كرديد عزيز!خودت بهتر از من مي دانيد كه ديرگاهي است فرهنگ اين قوم به انحاء مختلف متاسفانه توسط متوليان نهاد هاي فرهنگي اين سرزمين تحقير مي شود به باورها و داشته هاي فرهنگي آن ها توهين مي شود از همان روزي كه اولين فيلم سينمايي «دختر لر» ساخته شد تا سريال تلويزيوني« صمد آقاو...»در رژيم گذشته و امروزمتاسفانه در صدا و سيماي ملي خودمان با پخش«كوي دامون و باران بهاري و...» هر باراز منظري مردمان اين ديارتحقير مي شوند و آخرين بار هم خود شما در جريان هستيد چگونه مجله تخصصي سپاس پاي از گليم نداشته ي خود بيرون نهاد و باتمام وقاحت نوشت آن چه نبايد مي نوشت و بي شرمانه آب پاكي روي دست همه ريخت!

دوست عزيز تو به من بگو كه درتمام اين مراحل كه: زبان، آداب و رسوم، لهجه، لباس، و تن صداي اين مردم به مسخره گرفته مي شود كدام يك از متوليان نهاد هاي فرهنگي اين ديار، موضع گيري مردم گرايانه داشته است؟ كدام ؟ تو بگو! جز اين مورد آخركه آن هم براي اولين بار چند هنر مند در صور دميدند وزبان دراز كردند بعد هم براي خالي نبودن، آقايان سري جنباندند و لبي مترنم ساختند !

البته آقاي شهبازي ما خودمان هم تيشه به ريشه ي خودمان زده ايم بلي ما قبول داريم در روزگارگذشته پديده اي به نام «خون بس» داشتيم كه دختري به جاي خون بهاي كسي به خانه بخت (خانواده مقتول)مي رفت اولا خيلي از همين دختر ها واقعا احساس بدي نداشتند وبه زندگي مي چسبيدند ثانيا اين فاميلي خط بطلاني بود بر قتل و خون ريزي و آدم كشي هاخوب تبعاتي هم داشت و سختي هايي اما در كل و در آن مقطع زماني «علاج دواء لكي» بودحالا شما  به فيلم سينمايي «خون بس» نگاه كنيد به جاي اين كه بعد مثبت كار را بزرگ كند و به طرح آن بپردازد از بعد منفي قضيه چماقي ساخت كه تا دنيا دنيا ست بهانه جويان آن را بر سر لرو لرستاني خواهند كوبيد ! فيلم «خون بس» در واقع لكه ننگيني بود كه بر شانه ي لرستاني ها زده شد ! جناب كارگردان نمي دانست كه در همين لرستان كه به بدترين شكل به عنوان مركز پايمال كننده ي حقوق زنان معرفي شد به «گيس زنان» قسم خورده مي شود! جناب كارگردان ! در كجاي ايران ديده ايد كه نام فاميلي مادر همپاي نام فاميلي پدر به فرزندان منتقل شود !؟ شما هرگز به فاميلي هايي مثل اميري ندري، اميري حسنوند، ملكي صادقي و... نگريسته ايد؟مي دانيد اين يعني چه ؟يعني احترام به حقوق زنان به شكلي مدرن كه در كشور هاي مدعي رعايت حقوق بشر مي توان نظاير آن را يافت! حرمت زن در لرستان تا حدي بوده كه نام برخي ازطايفه ها به نام زنان بزرگ رقم خورده است «جان سلطان» و «فرخ جان» در الشتر و «زونو»(زينب) در بيرانوند «كلانتر» در چگني كه نام طوايف مهمي هستند و همگي از نام مادران بزرگ برگرفته شده اند و زنان مشهوري واسطوره اي مثل «قدم خير قلاوند»، «شاطلا قلعه نرشي» ، «قزي حسنوند» و... همه نشان ازنبود فرهنگ مرد سالاري مطلق درلرستان از يك سو و از طرف ديگروجود فضاي مناسب به منظور رشد و بالندگي زن در اين ديار دارد .

قزي حسنوند زن سواره و حماسه آفريني است كه با تقديم يك نامه به نويسنده ي تاريخ بيداري ايرانيان و تبريك مشروطه به مشروطه خواهان آن هم در مقر تهران اوج رشد و بالندگي زنان در اين سرزمين را فرياد مي كند .

كارگردان محترم اگر حوصله مي كرد و كمي به چند و چون مسئله دقت مي نمود هرگز حاضر نمي شد تا با ساخت يك فيلم كاملا سطحي و جنجالي تمام داشته هاي مردم اين دياررادر هم بريزيد؟

وقتي از جانب خود ما اين اين گونه رفتار هاي تحقير آميزي سر مي زند بايد آن كارگردان بي هويت، موسيقي لرستان را در فيلم سينمايي خود با آواز خران مچ كند بايد گارگردان ديگري وقتي مي خواهد صحنه اي از فيلم خود را به نمايش فقر جامعه اختصاص دهد عمله هايي را به شكلي چندش آوربه تصوير بكشد كه آواز لري مي خوانند و... صدها مورد ديگر كه اصلا توهين به لر خود جزء ويژگي هاي سبكي سينماي ايران شده است.

راستي از مديران فرهنگي گفتيد بهتر است عرض كنم كه شما گفتارتان را تصحيح كنيد زيرا ما در واقع مديران دستگاه هاي فرهنگي داريم اما مديران فرهنگي ببخشيد چند نقطه علامت تعجب ! از اين جهت روده درازي نمي كنم و دامن سخن را فرا مي چينم و بس!

از اين كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد ممنونيم

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 23:48
بحث كيفيت ليلا 
 

بحث كيفيت  ليلاست رفيق!

 

زندگي ، باغ تمناست رفيق !            رمزوابستگي اينجاست رفيق!

 

ماجراي غم اين بركه ي خون             تحفه ي اين وردنياست رفيق!

 

زشت و زيبا سخن ماو منی ست      زشت من پيش تو زيباست رفيق!

 

اصل مطلب همه عشق است ولي      بحث كيفيت  ليلاست رفيق!

 

«ليلي» و «ويس» و «گل» ودلبرها       سوژه ي عاشقي ماست رفيق!

 

در پس «سوژه» نشايد ماندن             ماندن  اهريمن دل هاست رفيق!

 

سوژه بشكن! بروازپيش! برو!             عشق از اين زاويه زيباست رفيق!

 

زير اين ظاهر بي رنگ، ببين            كوهي از هسته ي معناست رفيق!

 

اهل معني همه باور دارند                  پشت اين پنجره، پيداست رفيق!

                                                                                                         مهر ۸۵

|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 19:38