تبليغاتX
چکامه های نامیرا

چکامه های نامیرا

مجموعه ی دست نوشته های ادبی

برای دوستی که دوستش داشتم و هنوز

نامه ای به صفربیگی ایلامی به یاد دوست سفر کرده ام کاکایی

 

        دوسه ماهی است که نادره دوستم را از دست داده ام کسی که هروقت دلم هوای گفت و گو می کرد یا به سمت تلفن ثابت می رفتم یا تلفن همراهم را از جیب  می کشیدم و یا سراغ رایانه می گرفتم تا از طریق اینترنت ایمیلم را چک کنم سری به یاهو مسینجر بزنم و به پیام آشنایش دل بیقرار خود را بنوازم دوسه ماهی است من احساس غربت می کنم ورایانه دیگر برایم شیرینی لحظات انتظار ارتباط با او و پیامش را ندارد هروقت نام ایلام را درکتاب ها یا روزنامه ها و یارایانه می دیدم و می بینم نخورد نداشته وندارد که نام کاکایی در نظرم مجسم نشود او هنوز بربام دالاهو دست ها را سایبان چشم ها کرده و به مسیر راه خرم آباد زل زده و منتظر من ایستاده است برمن خرده مگیرید: « اگر بر دیده ی مجنون نشینید بغیر از خوبی لیلا نبینید» وقتی داشتم بر صفحات وب مرور می کردم به وب سایت واران جلیل صفر بیگی شاعر قدر ایلامی رسیدم چقدر این نام برایم آشنا بوداولین با کاکایی واران را با همان لهجه ی ایلامی به من معرفی کرد و نمی دانم چطور صفحه ی درج نظران را کلید زدم برای جلیل نامه نوشتم گویی از دیرباز در جستجو ی چنین فرصتی بودم تا «تنگ» دل خود را خالی کنم ! بنویسم! گریه کنم! حرف بزنم !

در زیر متن این نوشته را باهم می خوانیم:

 

از بس که بلور استخوانم درد است
هرجا که نگاه می دوانم درد است
گفتم غزلی سرایم بگریزم
دیدم غزل از سر زبانم درد است

 

سلام بر ایلام!
سلام بر مردان و زنان
ایلام!
سلام بر شاعران ایلام !

سلام بر جلیل صفربیگی!
و سلام بر دوست خوب ایلامی ام که دو ماهی است چهره نازنین را در نقاب خاک کشیده است اما هرگز از باور من کوچ نکرده است !
جناب آقای صفر بیگی!
شاید او را ملاقات کرده باشی و شاید هم نه اما او کسی جز عبدالحسین کاکایی کارشناس مسئول تکنولوژی و گروههای آموزشی عمومی سازمان آموزش و پرورش ایلام نبود او دو سال پیش وب سایت
شما را به من معرفی کرد و مرا با یکی دیگر از مفاخر ایلام- که شما- باشید آشنا نمود .
او مرد زمان خود بود بیقرار ،تشنه،جستجو گر، تیز و باهوش او تصمیم داشت از همه چیز سر درآورد مرد قابلی شده بود فوق العاده خونگرم تا آن جا که می توانست با زبان شیرین لکی حرف می زد شاعر نبود اما شاعران ایلامی را خوب می شناخت و به دوستان معرفی می کرد به ادبیات کردی عشق می ورزید بسیار شوخ طبع ،شلوغ و صمیمی بود مرد حال و آینده بود با دنیای وبلاگ و میل و وب فامیل درجه یک بود دست اول ترین تکنیک های الکترونیکی را از او می قاپیدیم جند روز قبل از رفتنش گفت : در امتحان خارج از کشور پذیرفته شده ام و منتظر مصاحبه ام برای او رسیدن به آرزو ها مثل آب خوردن بود و اراده اش به کوه طعنه می زد باور کنید همیشه می گفتم تو باید یکی از واماندگان نسل صفر بیگی ها، عبد الجبارها و.. می بودی اما ...
دو ماه پیش وقتی احوال او را از بچه های ایلام در یک گرد همایی پرسیدم چنان درهم ریختم که هنوز خود را درنیافته ام خیلی سخت است من که اکنون برای تو می نویسم پشت این جعبه ی جادویی زار زار گریه می کنم به خانواده اش زنگ زدم بغضم را شکستم اما هنوز یک دالاهو غم برقلبم سنگینی می کند نمی دانم روز نامه های محلی آن جا از او چیزی نوشتند یا نه اگر ننوشتن به شما می گویم او سزاوار نوشتن است اگر ممکن است چیزی برای او بنویسید! و بنویسید یک لرستانی برای یک ایلامی سفر کرده نمی داند کجا بغض ها و حرف های نشکسته و نگفته ی خود را بشکند و فریاد کند !

من او را چو جان در تن دوست می داشتم واین همه راه پرپیچ و خم از لرستان تا ایلام اصلا نتوانسته بود تاثیری بر روابط ما بگذارد .
من این مصیبت را به بچه های با هوش ایلام و خانواده ی محترم او وقلب در هم ریخته ی علی گودرزیان لرستانی تسلیت می گویم .
او در یکی از بامدادان مرداد ماه با تنها دختر ناز پرورده اش بر اثر خشم یک تریلی به ابدیتی موعود رفت
.
روحش شاد و یادش گرامی باد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:23  توسط علی گودرزیان  |