قحطی آینه
قحطی آینه
پر از غصه ام هی پر از گفتگویم
ولی بغض سردی گرفته گلویم
غمین ایستاده نشسته شکسته
پراز بی قراری پراز های و هویم
دل سنگ دارم ولی مثل اینکه
یکی داده با گریه ها شستشویم
در این هرچه پوچی پس از هرچه دوزخ
شکستیم در هم من و آرزویم
شدم بی نشان گم چه ساده چه بی تق
کسی هم ندارد سر جست و جویم
در این شهر بی تو که آیینه قحط است
نشسته ست گویی کسی روبه رویم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:36  توسط علی گودرزیان
|
