حسرت باغ
«حسرت باغ»
آیی! چرا اینقدر افسرده ای؟
بی اجل ازحسرت دل، مرده ای؟
شورغزل مرده به لب، مانده ای!
درپس صد موج طرب، مانده ای!
مثل متل های پدر، ساده ای!
شانه پریشان و سرافتاده ای!
لم مزن ای باز! پری بازکن!
ناز نفس بشکن و پروازکن !
لحظه ی تو، هفته ی تو، سال توست
کوه وکش ودشت، همه مال توست
ای دل من ! ای دل پرداغ و درد!
ای چونفس های خودم سرد سرد!
ای دل من ! ای دل هرجاییم
گم شده ی وسعت تنهاییم
طفلک بی سوژه زبان وا شده
مطلع و شه بیت غزل ها شده
ای توزمن، من زتو، دیوانه تر
هردو زهم بی کس و بیگانه تر
ازچه دراین باغ توخندان نه ای؟
همدل مرغان غزل خوان نه ای؟
آخرش این داغ، تورا می کشد
حسرت این باغ، تو را می کشد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:13  توسط علی گودرزیان
|
