نشسته روی چِکاد دلم غبارغروب
مرابخوان و بزن بی امان به دارغروب
تمام کوچه و صحرا و باغ پاییزیست
هزاربغض ورم کرده درحصارغروب
جوانه هام درآغوش سوم(۱) پژمردند
عجب چه پیرنشستم درانتظار غروب
به بندبند وجودم عجیب پیچیده ست
صدای شیهه ی اسب طلایه دار غروب
هواگرفته و دودین چقدر دلتنگم
چه روزگار شگفتیست روزگار غروب
دلم گرفته از این ایلبار و کوچاکوچ
بیا قرار منی شهر پایدار غروب
دراین طلوع که حرفی برای گفتن نیست
خوشا! سکوت همیشه خوشا ! دیار غروب
|+|
نوشته شده توسط علی گودرزیان در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:44

